::::

خودتان قضاوت کنيد


--------------------------------------------------------------------------------
سه شنبه، 10 خرداد، 1384


در برگه تبليغاتی يکی از کانديدا ها که حاوی ۵ ساعت اينترنت رايگان هم بود نوشته شده بود:

راستی شنيده ايد که می گويند خرمشهر را خدا آزاد کرد.حال مردم را توی روزها از پدر مادرتان بپرسيد.تا حالا کسی به شما گفته که رمز عمليات را چه کس در بيسيم اعلام کرد...........................

پاورقی:

۱-شنيده بوديم که کانديداها از طنز برای تبليغات استفاده می کنند ولی نه تا اين اندازه.

۲- من شرمنده ام.

 

 

نه شمع و نه هيچ چيز ديگه


--------------------------------------------------------------------------------
دوشنبه، 9 خرداد، 1384


درسته که هيچی بارون پاييز نميشه. با برگهای زرد و خسته.ولی خب بارون بارونه.اصل باريدنه .مهم بوی بارونه.حالا چه تو غروب گرفته پاييزی.چه تو يه روز سرد زمستونی و چه تو يه شب بهاری يه شب خردادی يه شب ده خردادی يه شب به دنيا اومدن...............

همين عيد امسال وقتی که آسمون می گرفت و بارونی ميشد بدون چتر به راه می افتادم و سعی می کردم از آخرين بارون ها لذت ببرم. ولی ظاهرا امسال حتی تو هرم گرمای مرداد هم بارون هست و اين به قول جلال يعنی ادامه تو............................

خيلی وقته که زادروز هم مثل عيد و شب يلدا و چهارشنبه سوری ديگه برام بو نداره.نمی دونم شايد زمونه عوض شده يا شايد ما ديگه اون بچه های گذشته نيستيم.بهرحال امشب شب تولد بود و تنها فرقش با شبهای ديگه اين بود که بارون اومد و من سير دل زير بارون قدم زدم و تو .....................................................

امشب بايد ترانه می گفتم ولی به جای ترانه گفتن مجبور شدم توی مهمونی کوچيک فاميلی بشينم و به اونا لبخند مصنوعی بزنم و الکی خوش باشم.البته امشب خيلی بد نبود چون علاوه بر امثال حکم دهخدا و سخن و سخنوران بديع الزمان مقداری هم پول گيرم اومد که برای منه هميشه مفلس غنيمته........................

امشب شب تولد من بود و کلی بارون اومد...............................

 

پاورقی:

۱- از همه اونايی که از شدت احساسات متن من بالا آوردن عذر خواهی ميکنم.

۲-همه دوستانی رو که اين واقعه مهم رو فراموش کردند به بزرگی خودم می بخشم.

۳-برای فرستادن هدايا تا آخر خرداد وقت داريد.

۴-به کليه ضماير مخاطب تو در متن بالا سفارش می کنم که برن بميرن

 

 

 

 

نامه


--------------------------------------------------------------------------------
يكشنبه، 8 خرداد، 1384


سلام عبيد عزيز

اينجا هم دارند تبليغات می کنند. آنجا چطور؟ شنيده ام در تهران هنوز اجماع نکرده اند. اينجا عکسهای آقای کروبی بيشتر به چشم می خورد .تک و توک  آقای قاليباف هم هستند ولی خدا وکيلی آقای کروبی خوش تیپ ترند. ديروز مغازه ای راديدم پر از پوستر های آقای احمدی نژاد فکر کردم ستاد تبليغات است اما داخل که شدم ديدم مردم دارند کله پاچه می خورند. پريروز در تاکسی که بودم پسر بچه ای به مامانش گفت : مامان ما را در دبليو سی قبول کرده اند و من ديدم که ما همه شعور سياسی بالايی داريم و شعور سياسی داشتن بزرگ و کوچک ندارد . آيا در تهران هم بزرگ و کوچک ندارد؟ اينجا کانديدا ها سخنرانی می کنند و مردم زير پايشان سوت و کف می زنند . شنيده ام در تهران بيشتر سوت می زنند تا کف؟ اينجا می گويند در اينترنت خيلی خبر هاست ديروز آمدم شهر رفتم کافی نت ولی همه سايت ها فيلتر بود لابد يادشان رفته فيلترينگ را بردارند. می گويند در تهران شور انتخابات خيلی بالاست ولی من در روزنامه خواندم که بعضی جاها شورش را دراورده اند.راستی اينجا روزنامه هم می ايد البته قديم بيشتر روزنامه می امد ولی الان فقط کيهان و جام جم می ايد. داشتم می گفتم اينجا دارند تبليغات می کنند..................

شمه ای بود از نامه آقای: قاسم علی عدس کاران از روستای ميان کوه چهار محال و بختياری به عبيد ساکانی

 

 

داستانک


--------------------------------------------------------------------------------
سه شنبه، 3 خرداد، 1384


از همون لحظه اي كه وارد مغازه شد توجه منو به خودش جلب كرد . چشمهاي گيرا و وحشي ، قد بلند با مو هاي طلايي. حتي يكي از مشتري ها با انگشت اونو به ديگري نشون داد. وارد كه شد مستقيم رفت طرف ويترين سينه ريز ها .با نگاه عجيبش يه دور كامل داخل مغازه رو ورنداز كرد ، بعد خيلي با وقار و مودب از كيانوش خواست كه يكي از سرويس هاي گرون قيمت رو براش بياره . من در حال چونه زدن با خانم هايي كه انگشتر انتخاب مي كردند اونو مي پاييدم . وقتي كه سينه ريز رو گرفت جلوي خودش و توي آيينه نگاه روي ويترين نگاه كرد هوري دلم ريخت پايين ، تمام حركاتش ظريف و حساب شده بود مثل يك هنر پيشه. اون روز مغازه خيلي شلوغ بود و من از بين مشتري ها ديدم كه موبالش زنگ خورد و اون مجبور شد بيرون از مغازه به صحبتش ادامه بده . بعد از ده دقيقه خيلي محترمانه از كيانوش عذر خواهي كرد و گفت كه فردا براي خريد بر مي گرده . صبح روز بعد ساعت ده بود كه اومد ، همراه يك آقاي خوش تيپ و شق و رق . اين دفعه هم رفت سراغ كيانوش و سينه ريز ها و بعد از دست گذاشتن روي يه سرويس ايتاليايي پنجاه مليوني. سفارش ساخت يه سينه ريز الماس رو داد . كتمان نمي كنم كه دوست داشتم كاش اون سينه ريز رو هم توي آيينه روي ويترين امتحان مي كرد.

خلاصه اونا رفتند و ديگه هيچوقت به مغازه ما بر نگشتند و سينه ريز سفارشي اونا به ديگري فروخته شد. الان هشت ماه از اين جريان مي گذره ولي براي من خاطره اون روز فراموش نشدنيه و قيافه جذابش هرگز از ياد من نرفته ، به همين خاطره كه وقتي يكي از مشتري ها از كيانوش پرسيد مگه شما سينه ريز بدلي هم داريد ، من دوباره مردي رو به خاطر آوردم كه هشت ماه پيش سفارش ساخت يه سينه ريز الماس رو داده بود.

 

 


sms


--------------------------------------------------------------------------------
چهارشنبه، 28 اردىبهشت، 1384


نسل بيچاره ما برای خودش دغدغه ها و خاطره هايی دارد که بسياری ريشه در مدرنيته و دنيای جديد دارد.باعث خيلی از اين دغدغه ها  رويداد هايی است که به تازگی در عرصه علوم و تکنولوژی اتفاق افتاده و با اينکه تازه و جديد است ولی به سرعت بخشی از حافظه بلند مدت ما را اشغال کرده و انگار سالهاست که از آن می گذرد .يکی از اين دغدغه ها و خاطره ها sms است.آری نسل بيچاره ما با اين sms لعنتی حکايت ها دارد.به قولی در عصری که کبوتران نامه بر جز بر سله های گرسنگی و بی بالی کبوتر بازان نمی پرند و نسيمی نيست تا از کسی پيغام دوست برد sms می شود حامل آن حرفی ...................

بی خيال. ولی اگر حتی يکبار در عمر بی خود sms زده ای اينجا را بخوان . نوشته ای که بی اختيار تکانت می دهد  درست مثل اينکه روی ويبره باشی و کسی جوابت را ندهد.(اينجا را کليک کن)

 

 

 

 

همه از اوييم به سوی او.........


--------------------------------------------------------------------------------
دوشنبه، 26 اردىبهشت، 1384


بالاخره توليد پيکان متوقف شد و همه ما به چشم خود ديدم که روی پلاک آن نوشته شده بود : آخرين پيکان. البته وزير محترم صنايع در پاسخ خبرنگاران که باورشان نشده بود که پيکان ديگر توليد نمی شود فرموده اند: اگر توليد هم بشود ديگر پلاک نمی شود.وآورده اند که شيخ ما را بسی کرامات بود و آن مدير عامل دو گونه پيکان ساختی: يکی که  پلاک دارد و توليد نمی شود و يکی که پلاک ندارد و توليد می شود. والبته شيخ ما مديرنا عاملنا بارها گفته اند که آن خط سوم منم.

 

باقی بقايايتان

 

قبول کنيد به نفع همه س


--------------------------------------------------------------------------------
شنبه، 24 اردىبهشت، 1384


قبول کنيد در اين شرايط نمی شود طنز نوشت. چون اين شرايط شرايطی بحراني.برهانی. خطير . مسلئه ساز . مسئله دار.حساس .تعيين کننده.تضمين کننده و احتمالا تثبيت کننده است اگر خدا بخواهد ( ايضا اروپا) .

بله در اين شرايط که مسائلی چون انتخابات رياست جمهوری .از سر گيری فعاليت هسته ای.تشکيل دولت عراق.تظاهرات در کشور دوست و همسايه افغانستان.نا آرامی در قرقيزستان.بررسی درخواست ايران در دبيلو او تی.زلزله های هميشگی.هجوم سيل گرما و سرما به کشور.پيوستن کريمی به بايرن مونيخ.جدايی مهدوی کيا از هامبورگ.شرايط حساس و نفس گير ليگ برتر.ادعاهای امارات متحده کوچولو.افتتاح فرودگاه امام.عفو عماد الدين باقی.وفور بيش از حد ساقی.رفتن دکترای افتخاری سيد محمد خاتمی (اصلاح مقامه) و افتتاح راه آهن مشهد سرخس . در عرصه روابط ما با خودمان و ديگران وجود دارد.قبول کنيد نمی شود طنز نوشت.گريه هم نمی شود کرد ولی طنز هم نمی شود نوشت.آخر آمديم ما نوشتيم که فولاد قهرمان می شود.بعد زبانم لال اگر قهرمان نشد خرمان را نمی گيرند که چرا نوشتی فولاد. ننوشتی ذوب آهن که نيروگاه هم دارد.نه اصلا شايد من بخواهم بنويسم که تشکيل دولت موقت در عراق به نفع منطقه است .حالا اگر فردا چشمم کور به نفع منطقه نشد خاک کجا را بر سر بريزم.پس قبول کنيد که طنز نمی شود نوشت.خواهش می کنم قبول کنيد نگذاريد من بيشتر توضيح بدهم چون از چوب هم صندلی می سازند هم دراور.

باقی بقايای شما باشد.

                                                   عبيد بخت برگشته

 

 

.............


--------------------------------------------------------------------------------
چهارشنبه، 21 اردىبهشت، 1384


چاره ای نداشت . از ماشين پياده شد.نگاهی به ترافيک انداخت.هيچ راهی وجود نداشت.نه به جلو نه به عقب.برگشت و نگاهی به مرد انداخت که پشت رول خشکش زده بود.شونه هاش رو بالا انداخت.نسرين جيغ کشيد.يکی فرياد زد خيابون بغلی.نسرين دوباره جيغ کشيد.چاره ای نداشت. مرد ماشين رو روشن کرد.وارد خيابون بغلی شدند.ماشين ها با سرعت از روبرو می اومدند.دستش رو مجکم گرفته بود.سرش رو نزديک صورتش آورد.سر و صدا اونقدر زياد بود که فکر می کرد نسرين ديگه جيغ نمی کشه.

 

 

 

 

نگهداری از هلو های باغ زندگی


--------------------------------------------------------------------------------
پنجشنبه، 25 فروردين، 1384


با توجه به روند رو به رشد ورود عناصر قمه به دست و گروگانگير به مدارس و انجام حرکات بيجه وار در سطوح آموزشی مختلف. نکاتی چند را در جهت حفظ ايمنی مدارس متذکر ميشوم شايد راهگشا باشد ( شايد هم نباشد .به من چه؟ )اما نخست مخاطب بنده در ايراد تذکر مسئولان دخيل در امور هستند . چون همانطور که می دانيد فقط برخی از مسئولان در امور دخيل هستند . بله مسئولان دخيل در امور لطف کنند و در کنار هر باب مدرسه يک باب کلانتری دو دهنه افتتاح بفرمايند تا عمليات رفع گروگانگيری و فمه کشی زودتر آغاز شود . ضمنا استدعا دارد جهت ايجاد سپر موشکی ( ترجيحا با قابليت حمل کلاهک اتمی) در پشت بام مدارس اقدام شود تا چشم امپرياليسم لمپنی درآيد. به آموزش و پرورشی ها توصيه ميکنم که در کنار شير روزانه ای که هر روز به استثنای چند روز به بچه ها ميدهند يک قلاده سگ شکاری و يک چاقوی بزرگ ( کاربد لفظ قمه بد آموزی دارد ) به آنها بدهند تا بتوانند در محوطه بازی کنند . استدعا دراد نسبت به برگزاری کلاسهای دفاع شخصی به جای کلاس هنر اقدام شود. ديگر مخاطب بنده باباهای مدارس است .باباهای مدارس لطف کنند و قبل از ورود هر شخص يا شی به داخل مدرسه دست او را از سوراخ در ببينند تا خدای نکرده آردی نباشد.

اميد که بعد از اين ديگر شاهد چنين حرکاتی در جامعه نباشيم و هلوهای باغ زندگی مان در امنيت درس بخوانند و دست عناصر بيجه وار از دامان آنها کوتاه شود. راستی من اگر جای مسئولان بودم مدارس را به کل تعطيل ميکردم تا هم حالی به بچه ها داده باشم و هم ضد حالی به اشرار زده باشم.

عبيد ساکانی

 

 

اندر حکايت يک روز


--------------------------------------------------------------------------------
چهارشنبه، 24 فروردين، 1384


در خبر ها داشتيم که رئيس محترم خانه موسيقی اعلام کرده اند که اگر بشود روز تولد فارابی را روز موسيقی اعلام ميکنيم.اين پيشنهاد ايشان جرقياتی را در ذهن بنده ايجاد کرد که عارض ميشوم.

خوب شد که آقای رئيس خانه موسيقی اين پيشنهاد را دادند چون معلوم نبود که بعضی ها روز تولد فارابی را به عنوان روز تئاتر اعلام نکنند و اين نکته ذکاوت و هوش البته سرشار ايشان و خانه موسيقی را ميرساند که مثلا ميشود روز تولد فارابی را روز موسيقی نام گذاشت. البته چون اين نام گذاری ها عمدتا و عمدتا با مطالعه قبلی و بعدی و بررسی های زيادی صورت ميگيرد اشتباه ندار است و عمرا نميشود که که اسم يک شهرک سينمايی نام يک فيلسوف را بر خود بگيرد که در سالها قبل از اختراع سينما توگراف عمرش را داده من يا شما. بالاخره ما ضمن تشکر از اين اقدام خيلی سپاسگزاريم که خانه محترم موسيقی به ما متذکر شدند که فارابی موسيقی دان برجسته ای بوده است چون ممکن بود اين روز به اشتباه روز بزرگداشت سعدی نام گيرد.

باقی بقايتان........

 

 

پول دراوردن از راه نوشتن


--------------------------------------------------------------------------------
سه شنبه، 25 اسفند، 1383

گفت: تو واقعا مينويسی گفتم : نه من واقعا نمی نويسم .خنديد و گفت : پس اينا چيه ؟ گفتم : غزله و ترانه و نمايش و متن و ديالوگ و مقاله و ايتم و کوفت و زهر مار و.............. بعد گفت : پس تو اينجوری پول درمياری. گفتم : اره مگه چيه ؟ و هيچی نگفت . ولی هنوز که هنوزه هر وقت منو با کيف پر از کاغذ ميبينه خنده اش ميگيره و.........................................

پاورقی :
عبيد ساکانی جز نوشتن فقط بلده بنويسه همين . هر چند با اينا نميشه برای کسی موسو خريد...

توضيحات:
خاک بر سرت عبيد برو گم شو .

( و عبید گم میشود)

 

 


يه گوشی جديد خريدم


--------------------------------------------------------------------------------
يكشنبه، 23 اسفند، 1383

بهش گفتم:عكس كدوم خري تو گوشيته ها ؟ چرا نميذاري ببينمش . گفت: گوشي يه دختر خانم درست مثل كيف يه دختر خانم ميمونه و هر كسي نبايد توش رو نگاه كنه .گفتم :آخه خره من كه هر كسي نيستم.گفت: نيستي ؟ چيزي نگفتم فقط آرزو كردم كاش منم يه گوشي داشتم و اون بهم ميگفت عكس كدوم خري تو گوشيته و من عكس خودش رو نشونش ميدادم و كلي .........
توضيحات وارده :
۱- از تكرار مكرر كلمه خر اصلا پشيمان نيستم .
۲- شخصيت هاي متن بالا همگي غير واقعي هستند اگر شما عكس خري در گوشيتان داريد به من چه مربوطي دارد .
۳- در مورد تشبيه معشوقه به خر فقط در حضور وكيلم صحبت خو اهم كرد .

 

 

بر دکان جستن جوان و بد آمدن دختر مر او را


--------------------------------------------------------------------------------
دوشنبه، 25 آبان، 1383

آورده اند كه جواني در راه ميرفت, ناگهان دلبر بديد كه هندوانه بر دست گرفته همي آيد , پس به چابكي كه خاصه جوانان است در دكاني جست و پنهان گشت و يا شايد هم شد . و چون دلبر اين صحنه بديد ( اين صحنه با آن بي تربيتي هاي توي فيلم ها فرق دارد ) بر دل گرفت و او را بد آمد ( را به خود دختر بر ميگردد . توضيح تاريخي ) و ناراحت شد و نه ماهي قهر كرد , خفن مندانه . اما ديگر روزي از پس آن نه ماه باز جوان دلبر ديد كه همي آيد(دختر زياد ميرفته و مي آمده) در كوي و ترانه ميخواند كه : من دارم بهار بهار ميبازم به روزگار , دلمو ورق ورق صدامو هوار هوار . پس به سويش رفت و دوبيتي خواند و دوست دارمت گفت و به فور دسته گلي از سر چهار راه برايش خريد و گوشه لپش را كشيد ( البته در حد مجاز ) و چه و چه . پس دختر حال آن روز پرسيد و محبت اين روز , و جوان گفت : آنروز قبل از رويت ماه صورت شما , به مكتب خانه مطالعت ميكردم كتبي را چند از عرفا و فضلا و قدما كه در يكي از آنها نبشته آمده بود كه :كسي معشوقه در كوچه بديد و به سويش رفت و معشوقه از هول ديدن يار كيسه انار از دست بداد و انار بود كه در جوي و كوي همي مي رفت , پس عاشق چون خم شد كه انار جمع كند ناگهان بادي خارج كرد سهمگين و بلند و معشوقه كه ناراحت شد چون پا پوش از مدل آب حوضي داشت و كفش از نوع نوك دراز و تيز در همان حال چشم عاشق از كاسه دراورد , چون بيل را بكش 2. و من چون تو را با هندوانه ديدم اين حكايت در نظرم آمد كه اگر تو به هولي هندوانه از كف بدهي و من در ميان كمك فشاري را متحمل شوم , كارم از باد و نسيم خواهد گذشت و بر جاي خرابكاري خواهم كرد , افتضاحانه. پس اين بود كه بر دكان جستم و آن شد تو رنجيدي .
نتيجه ها :
اخلاقي = معشوقه نبايد هندوانه بخرد چون ممكن است عاشقش جنبه نداشته باشد.
اجتماعي = دوره معرفت بازي گذشته است , ادم نبايد براي جمع كردن وسايل كسي كمك كند , حتي اگر دلبري باشد .
سياسي = دختر ميخواسته از پسر آتو داشته باشد , جهت تشويش افكار مادر شوهر بعد از ازدواج.

 

 

انتخابات كميته ملي چوگان


--------------------------------------------------------------------------------
جمعه، 15 آبان، 1383

خدمت كردن به مردم آنهم در عرصه ورزش يكي از بزرگترين موهبت هاي اين دنياست . ولي يك بدي كه دارد اين است كه آدم وقتي كه يك چند سالي خدمت مي كند ديگر دلش نمي خواهد بي خيال شود . اين را گفتم تا برايتان داستاني حكايت كنم . آورده اند روزي , شايد هم شبي , كدخدايي بود در يك دهي در يك جايي . اين كد خدا از آغاز جواني به سمت رياست محترم كميته چوگان ولايات منصوب شده بود و به اندازه عمر چهار پنج تا حاكم و رياست فدراسيون كلي خدمت به چوگان بازان كرده بود. اين كد خداي محبوب در طول ربع قرن رياست خودش توانسته بود گوي رقابت و البته خدمت را از ساير رقبا و حريفانش بگيرد و همينطور رياست باقي بماند. ولي از آنجايي كه دور گردون هميشه بر وفق مراد آدميزاد نيست , شبي از شبها البته شايد هم روزي , در انتخابات راي نياورد و با اينكه استخاره هم كرده بود و خوب هم آمده بود شكست خورد و............ . اما برايتان بگويم كه كدخداي ما ناگهان به خودش آمد و ديد اي دل غافل باخته و يكي ديگه رياست شده , پس شروع كرد به داد و فرياد كردن در رسانه ها و مطبوعات دهات مورد نظر كه : من كه چند سالي بودم ,رئيس با حالي بودم , آدم فعالي بودم , بذارم برم . و بيچاره كدخداي ما دچار بيماري خدمت بيش ازحد به ورزش شد و به هيچ قيمتي نتوانست با اين مسئله كنار بياد و مي گفت : من كه بودجه مي دادم, نون و كلوچه ميدادم , پلو با جوجه ميدادم , بذارم برم. و از همين انتخابات آخري بود كه باند بازي و نامردي و زير آب زني رواج پيدا كرد , به گفته خود كدخدا كه : من كه نامرد نبودم , اهل زد و بند نبودم , اهل فول وهند نبودم , بذارم برم . و همنوز كه هنوزه كدخداي ما دارد مصاحبه ميكند به اين در وآ ن در ميزند تا شايد بتواند باز خدمت كند . نتيجه داستان = چوگان بازي بدي است چون رياستش ممكن است يه شب راي نياورد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤