هول شدم

خیر سرم مثلا پیشنهاد دادم ها.حالا یکی نیست بگوید تو که پیشنهاد می دهی چرا آخرین نفر می نویسی.اما طنز من همین امروز در خانه ی هنرمندان رخ داد. درست وسط شعر خوانی استاد دولت آبادی از پخش شبکه جوان تماس گرفتند تا من گزارشی برایشان بدهم. برای اینکه بتوانم داد بزنم از بین جمعیت رفتم پشت درختی تا بلند صحبت کنم که ناگهان پشت آن درخت کاج استاد شفیعی کدکنی را دیدم و هول شدم سلام دادم و  راهم را کج کردم توی چمن ها و مشغول گزارش دادن شدم.بعد از اتمام گزارش احساس کردم نمی توانم حرکت کنم. نگاه که کردم دیدم تا مچ پا رفته ام توی گل و شل. در مسیر برگشت دوباره به استاد عرض ادب کردم.وارد جمعیت که شدم یکی از بچه ها گفت : چرا مثل دیوانه ها دویدی توی گل و شل؟ گفتم تو که دیدی چرا نگفتی؟ جواب داد :آمدم بگویم دکتر کدکنی را دیم رفتم عباس را صدا کنم تا با استاد عکسی بگیریم به همین جهت دیر شد و........... کفری شدم گفتم به جای عکس و امضا گرفتن چهار تا کتاب از ایشان بخوانی بد نیست که جواب داد : چاپ افست دو قرن سکوتشان را تازه گرفته ام و دارم می خوانم.هر چند می دانستم شوخی می کند ولی در آن لحظه می خواستم سرش را توی گل فرو کنم اما حیف که استاد آنجا بود.

  

نویسنده : رضا ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥