امتحان

من سرم پايينه.همه دانش آموزان تو حياط مدرسه صف كشيدن.آقاي ناظم از رو صندلي بلند ميشه و به طرف ميكروفن ميره.وقتي به من ميرسه مكث مي كنه ، گوشم رو مي گيره و مي پيچونه و آروم ميگه :چطوري تنبل خان؟ بعد از چند دقيقه صحبت هاي آقاي ناظم تموم ميشه،بعد نوبت من ميشه،بلند ميشم تا آقاي ناظم من رو به عنوان كند ذهن ترين دانش آموز مدرسه معرفي كنه.آقاي ناظم رو به بچه ها ميگه:اين كه مي بينين شاهكاره ،نابغه س، البته تو تك گرفتن،رياضيات گرفته دو ، خوب به قيافه ش نگاه كنيد، هرگز سعي نكنيد باهاش دوست بشيد چون دوستي با اون يعني رفوزگي .بعد با لبخندي كه به لب داره به طرف من برمي گرده و ميگه:شما حرفي نداري براي همكلاسي هات بزني؟ من نگاهي به جمع مي اندازم و بغضم مي تركه. زار زار ميزنم زير گريه ، اونقدر گريه ميكنم كه يكي از معلم ها مياد و سر من رو تو بغل مي گيره و با دست اشاره مي كنه بچه ها برن سر كلاس ، ولي گريه هاي من ادامه داره، هاي هاي هاي.......................
                                                  

-ماماني ،ماماني،كيارش جونم،ماماني
از خواب مي پرم،ماماني داره دست به سر و روم مي كشه ، به محض ديدنش خودم رو تو بغلش فشار ميدم و مي گم:مامان من رفوزه نيستم ،من تنبل خان نيستم.ماماني ميگه : ميدونم عزيزم ،تو خواب ديدي ، تو بهتريني.از مامان مي پرسم : مامان چقدر مونده تا امتحانات شروع بشه؟ و ماماني جواب ميده:چند روزي ديگه وقت هست. من نفسي به آرومي مي كشم و خوابم مي بره يه خواب آروم و راحت.
صبح يه صبحونه  مفصل مي خورم،كيفم رو مي اندازم روي دوشم و بند هاي كتونيم رو سفت مي بندم و راه مي افتم طرف مدرسه.امروز شنبه س و آقاي ناظم براي ما سخنراني مي كنه.آقاي ناظم ميگه  : امسال قراره به شاگرد اول ها جايزه بديم ،پس درسهاتون رو خوب بخونيد تا در امتحانات نمره خوب بگيريد. حرفهاي آقاي ناظم تموم شده و ما الان داريم به صف وارد ساختمون مدرسه ميشيم ، آقاي ناظم با خط كشي كه هميشه همراه داره دم در وايساده و وضع نظافت و مرتب بودن بچه ها رو چك مي كنه.به آقاي ناظم كه مي رسم سرم رو بالا مي آرم و سلام مي كنم.آقاي ناظم نگاهي به من ميندازه و ميگه : مرد كه گريه نمي كنه.من جا ميخورم،ميخوام به آقاي ناظم بگم كه مگه شما تو خواب من........كه آقاي ناظم حرف من رو قطع مي كنه ،دست روي شونه ام ميزنه و ميگه : هي نادري ببينم چيكار مي كني ها، دلم ميخواد تو ليست جايزه ها اسم تو هم باشه.
بچه ها منو از عقب هول ميدن .بر ميگردم و يه نگاه به آقاي ناظم مي اندازم، اونقدر خوشحالم و مصمم كه از راهرو تا طبقه سوم مدرسه رو بدو بدو بالا ميرم.زنگ اول رياضي داريم.

 

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤