خاطرات گندم ۱

مدت هاست كه مي خواهم در مورد اتفاقاتي كه در گروه گندم بين بچه ها رخ مي ده بنويسم تا شما هم از اين همه روحيه طنز دوستان بهره اي ببريد و احتمالا لبخندي بزنيد. و حالا يك نمونه از حاضر جوابي مهدي را براتون نقل مي كنم اميد كه بي نمك نباشد ( كه نيست و منكرش را خدا لعنت كند ).روز جمعه به مهدي زنگ زدم در جلسه بچه هاي هفت سنگ بود.تلفن رضا رفيع را از او گرفتم و پرسيدم عصر مي تونه به پخش راديو بياد يا نه و او جواب داد كه بايد به خانه پدريزرگش بره و نمي تونه بياد. در پخش از جلال پرسيدم كه چه خبر از جلسه و جلال برايم از بر وبچ و اتفاقات جلسه تعريف كرد و از اين گفت كه مهدي زياد نمونده و چون مي خواسته به خونه مادر بزرگش بره .وقتي جلال اين حرف رو زد من گفتم : مهدي عجب كلكيه به من ميگه مي رم خونه پدربزرگم به تو ميگه  خونه مادر بزرگم. خلاصه بعد از اينكه حسابي پشت سر مهدي سي دي ( صفحه سابق ) گذاشتيم من با مهدي تماس گرفتم تا حسابي جالش رو بگيرم و از اين  كه كجا مي خواسته بره كه به من و جلال دروغ گفته بپرسم؟ و اين بود كه با مهدي تماس گرفتم و اينجور ديالوگي بين من و اون رد و بدل شد:

رضا: سلام

مهدي : سلام خوبي ( مثل هميشه )

رضا :حالا واسه من خالي مي بندي؟

مهدي : من؟ كي؟ چي گفتم؟

رضا: الان كجايي؟

مهدي:خونه مادر بزرگم

رضا : ديدي ديدي خالي بستي

مهدي : نه باور كن ( مثل هميشه )

رضا : باور نمي كنم ، كلك كجايي ، با كی هستی؟

مهدي : مي گم كه خونه مادر بزرگم

رضا : پس چرا به من گفتي مي رم خونه پدر بزرگم؟ ها؟ ولي به جلال گفتي مي رم خونه مادر بزرگ ؟

مهدي : آخه ميدوني چيه قضيه اينه که مادر يزرگ و پدر بزرگ من با هم زندگي مي كنن ..............

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٤