ماهی ها عاشق می شوند

یکشنبه. سینما فلسطین. ماشین در پیچ و خم جاده می‌رود. «عزیز» برگشته. مثل خال قرمزهای رودخانه‌ای.یک بچه ارباب که در جوانی، سیاه مشق‌های چِه‌گوارا را می‌کشیده، حالا بعد از بیست و چند سال باز در جهت مخالف آب شنا کرده و خودش را به چمخاله رسانده است.«ماهی‌ها عاشق می‌شوند»فیلم است.یعنی خود سینماست. ساده و در عین حال عمیق.برای ما آدم‌هایی که تمام هفته دود می‌خوریم و داد می‌زنیم و دیوانه می‌شویم، این فیلم غنیمتی است. تابلویی رنگارنگ از تصاویر و شخصیت‌ها. «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» به قولی حال آدم را جا می‌آورد.

فیلم، هیچ حرف زائد و سکانس اضافه‌ای ندارد.رفیعی، کارگردان فیلم، حرفش را می‌زند و برای به مقصود رسیدن دنبال پیچش و گره نیست بلکه دنبال گره‌گشایی است.«آتیه» تمام دغدغه‌ها و گذشته‌اش را خلاصه کرده در رضایت مشتریان و «عزیز» فقط یک چمدان دارد با خاطرات هاشور خورده‌ای از قدیم که پر است از تصویر «آتیه». فیلم پر است از کدهایی که کارگردان به تماشاگر می‌دهد، از رنگ‌آمیزی لباس توکا و لباس آتیه و آرامش دریا وقتی که آتیه هست و طغیان آن وقتی عزیز، تنها بر صندلی قهوه‌خانه می‌نشیند تا موسیقی که بیشتر بر روی تصاویر طبیعت «گیتار»، در برخوردهای اهل خانه و آتیه با عزیز، «ویلون» و بر روی دیگر صحنه‌ها «پیانو» است. شخصیت‌های فیلم خیلی زود در متن پرداخته می‌شوند بدون هیچ زحمتی؛ چرا که رضا همان گذشته‌ی عزیز است و آتیه تفکر متضاد دو خدمتکارش به خصوص در عشق. در حقیقت عزیز و آتیه در تشابه و تضاد اطرافیانشان شناخته می‌شوند.

 در صحنه‌ای مرد قهوه‌چی به عزیز می‌گوید: خودت رو بذار جای اون (آتیه) و عزیز جواب می‌دهد: پس کی خودشو بذاره جای من؟ و این تمام حکایت «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» است.

از سینما بیرون می‌آیم، شروع می‌کنم به قدم زدن. راستی چرا آتیه در طاق و جفت آمدن پرتقال تقلب کرد؟ سوار اتوبوس می‌شوم.به مردم نگاه می‌کنم. چقدر عزیز، چقدر آتیه.

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤