گر مرا دشمن شدند اين قوم معذورند از آنک.......من سهيلم کآمدم بر موت اولاد الزنا

در ميانه تحقيق در مورد خاقانی کمی هم در مورد طنز در شعر او نوشتم و اين کار را فقط به خاطر اعتلای هنر ايران زمين انجام دادم و اجر معنوی. و گرنه استاد چه آن چند نمره تحقيق را بدهد چه ندهد نمره دوازده قبولی می گيرم.شما هم بخوانيدش ثواب دارد.شادی روح خاقانی....................

 

 

 

........................................طنز به عنوان گونه اي از شوخ طبعي و عالي ترين نوع آن همواره در اشعار بويژه مدايح ،چونان حربه اي در دست شاعر است كه مي تواند با آن حق مطلب را به گونه اي ادا كند كه ضمن مدح شاه و يا ممدوح نسبت به آنچه كه كار ناروا و يا اخلاق ناپسند است اعتراض كند. گاه چنين احساس مي شود كه مدايح شاعران بزرگي چون خاقاني فقط و فقط مدح و ثناي ممدوح است. البته شكي نيست كه در شعر خود خاقاني و بسياري از شعرا اين نكته وجود دارد، ولي با بررسي در شعر بزرگاني چون خاقاني و انوري كه در مدح سرآمد شاعران است در مي يابيم انوري شاعري صرفا درباري و ثناگو نبوده است و شعر را به زر نمي فروخته است، بلكه در ضمن مدح با حربه طنز و زبان كنايه حق مطلب را ادا مي كرده است و از ظلم و ستم ممدوح و بي عدالتي هاي زمانه و او پرده برمي داشته است چنانكه به عنوان مثال در قصيده اي در مدح پيروز شاه از امراي بزرگ سلاجقه مي فرمايد :

 

عدل تو چنان كرد كه از گرگ امين تر

در حفظ رمه يار دگر نيست شبان را

 

كه خود پيداست كه خواسته عدالت چيز ديگري است.اما درباب طنز در شعر شاعراني چون حافظ ، مولانا، انوري ، سعدي و..... مقالات وبعضا كتابهاي زيادي نوشته شده است.به جرات مي توان گفت كه كمتر اثر ادبي و جدي در ادبيات ما يافت مي شود كه خالي از عنصر طنز و انواع شوخي باشد يا اگر بهتر بگوييم چنين است كه در بيشتر آثار ادبي ما حتي در آثاري كه از لحاظ قالب و مضمون و نوع ادبي آن انتظار طنز آفريني نمي رود رد پاي طنز و شوخي قابل شناسايي است. به عنوان مثال فردوسي در شاهنامه در مدح محمود غزنوي مي فرمايد:

 

چو كودك لب از شير مادر بشست

زگهواره محمود گويد نخست

 

كه شما اگر تصوير كودكي گريان در گهواره را مجسم كنيد كه جاي گريه كردن و بابا گفتن مي گويد: محمود غزنوي، در مي يابيد كه طنز فردوسي با محمود چه كرده است.و يا در ادامه مدح محمود فردوسي مانند مثالي كه از انوري آورديم مي فرمايد :

 

جهاندار محمود شاه بزرگ

به آبشخور آرد همي ميش و گرگ

 

اما برسيم به حضرت خاقاني. اينكه خاقاني دستي بر آتش هجا و هجو داشته و نيز در جاي جاي اشعارش دست به طنازي مي زده است براي ما جاي شكي نيست.خاقاني هجا گويي قدر است و طنز را به خوبي مي شناسد و با گونه هاي مختلف شوخ طبعي اشناست و به آنها مسلط است و به همين جهت است كه در هجو از كسي چون رشيد وطواط  برمي آيد.طنز در شعر خاقاني مي تواند سر فصل و آغاز يك تحقيق و تتبع مستقل شود چرا كه رگه هاي شوخي در آثار وي كم نيست:

 

گويد اين خاقاني دريا مثابت خود منم

خوانمش خاقاني اما از ميان افتاده قا

يا:

گيرم كه دل درست ما نيست

آخر نام درست ما هست

خاقاني را اگر سفيهي

هنگام جدل زبان فروبست

اينهم زعجايب خواص است

كالماس بضرب سرب بشكست

يا:

حوري ازكوفه بكوري زعجم

دم هميداد و حريفي ميجست

گفتم اي كور دم حور مخور

كو حريف تو ببوي زر تست

هان و هان تا نه خري دم نخوري

ور خوري اين مثلش گوي نخست

كه خري را به عروسي خواندند

خر بخنديد و شد از قهقه سست

گفت من رقص ندانم بسزا

مطربي نيز ندانم به درست

بهر حمالي خوانند مرا

كاب نيكو كشم و هيزم چست

يا :

لاف از هنر ميار كه بر مركب هنر

جاي عنان منم ، محل پاردم تويي

يا :

مادرم كرد وقت نزع دعا

كه ترا بانگ و نام سرمد باد

عمر توعمر نوح باد ولي

دولتت دولت محمد باد

 

و مثالهاي بسياري از اين دست.اما قصيده ما براي اين تحقيق قصيده اي است كه در مذمت آب و هواي ري گويد.خاقاني در فاصله 549 و 550از شروانشاه اجازه خواسته كه به خراسان برود اما هنگام رسيدن به ري بيمار ميشود و  اهالی ری به اجبار مانع رفتن او به خراسان می شوند اما خاقانی که آب و هوای ری را بر نمی تابد قصيده ای  در بحر مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوف در مذمت آب و هواي ري می گويد و در آن از طنز به خوبي استفاده می کند و مي فرمايد:

 

خاك سياه بر سر آب و هواي ري

دور از مجاوران مكارم نماي ري

در خون نشسته ام كه چرا خوش نشسته اند

اين خواندگان خلد بدوزخ سراي ري

آن را كه تن بآب و هواي ري آورند

دل آب و جان هوا شد از آب و هواي ري

ري نيك بد و ليك صدورش عظيم نيك

من شاكر صدورو شكايت فزاي ري

نيك آمدم بري بد من بين بجاي من

ايكاش دانمي كه چه كردم بجاي ري

عقرب نهند طالع ري من ندام آن

دانم كه عقرب تن من شد لقاي ري

سرد است زهر عقرب از بخت من مرا

تبهاي گرم زاد ز زهر جفاي ري

اي جان ري فداي تن پاك اصفهان

وي خاك اصفهان حسد توتياي ري

مير منند و صدور منند و پناه من

سادات ري ائمه ري اتقياي ري

هم لطف و هم قبول و هم اكرام يافتم

ز اخرار ري و افاضل ري و اولياي ري

از بس مكان مه داده و تمكين كه كرده اند

خشنودم از كياي ري و ازكياي ري

چون نيست رخصه سوي خراسان شدن مرا

هم باز پس شوم نكشم پس بلاي ري

گر باز رفتنم سوي تبريز اجازتست

شكرانه گويم از كرم پادشاي ري

ري در قفاي جان من افتاد و من بجهد

جان ميبرم كه تيغ اجل در قفاي ري

ديدم سحر گهي ملك الموت را كه پاي

بي كفش ميگريخت ز دست وباي ري

گفتم تو نيز گفت چو ري دست برگشاد

بويحيي ضعيف چه باشد بپاي ري

 

بله در اين قصيده خاقاني ذم ري و شكايت از آب و هواي ري و ياد كردن از خراسان و اصفهان دو مكان دوست داشتني اش كه بسيار در اشعارش از آنها ياد مي كند و در مورد آنها بويژه خراسان قصايد غرايي دارد چون اين قصيده ای با مطلع : ( چه سبب سوی خراسان شدنم نگذارند...عندليبم به گلستان شدنم نگذارند) که اتفاقا در همين حال و روز سراييده است ، سخن را به اينجا مي كشاند كه سحري عزرائيل را ديدم كه پاي برهنه از دست وباي ري فرار مي كرد، به او گفتم تو نيز از ري فراري هستي؟ كه جواب داد آري وقتي كه ري دست گشاده است و اين چنين جان می گيرد من هم در مقابلش كاري نمي توانم بكنم.

آري طنز در شعر خاقاني كاربرد دارد و در جاي جاي سخن وي يافت مي شود .اميد وارم اين نوشته توانسته باشد هر چند مختصر و كوتاه نكته اي در خور دانستن را كاويده باشد.

در پايان با توجه به اينكه در ماه حج و تقرب به درگاه الهي به سر مي بريم، بحث را به مطايبه اي از حضرت خاقاني در باب حج به انجام مي رسانيم:

 

چون بحد كوفه باز آيند حاج از باديه

خلق يك فرسنگ استقبال خويشان مي كنند

خويش جانم بوي بغداد و دم دجله است و بس

کز همه آفاق استقبال ايشان می کنند.

 

 

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤