نامه ای از...........

سلام عبيد عزيز

ما بحرين را برديم.ما انتقام گرفتيم.تا آنها باشند ديگر پرچم عربستان را برای ما درنياورند.می گويند در تهران بزن و بکوبی هست.می گويند کانديدها با مردم ريخته اند توی خيابان می رقصند. اما من می خواهم ترميناتور ۳ را ببينم.اينجا توی ده خبری نيست.فقط پسر ممدعلی گاری ساز يه کم سر و صدا کرد که کدخدا رفت دو تا خوابوند تو گوشش حساب کار دستش اومد.ولی خودمونيم امشب عجب عرب پزونی بود.راستی اين فيلم های تبليغاتی هم شروع شده.ادم وقتی می بيند گريه اش ميگيرد.در ده ما يکی دو نفر با ديدن اين فيلم ها غش کرده اند . راستی می گويند يکيشان گفته که جشن گرفتن حق مردم است. راست ميگن ؟ ديشب يکی از روستايی ها می گفت اين دفعه نيرو های انتظامی هم با مردم هستند و بوق بوق می کنند.گفتم العجب که اين انتخابات چه کرده که خود نيروهای انتظامی شده سر دسته سور سات چی ها..........

 

شمه ای بود از نامه اقای اکبر علی سالار دشتی از روستای نمد کوب از توابع شهرستان برازجان به عبيد شاکی

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤