انگشتان روی صورت

می گفت کار در تهران آدم را با جنبه می کند. می گفت همان روز اول که صاحب کارش او را دیده اصلا نگاه به گیوه ها و شلوار گشادش نکرده است؛ بلکه از حسن اخلاق و آداب معاشرت او خوشش آمده و استخدامش کرده . می گفت صاحب کارش می گفته بچه های شهرستان چشمشان دنبال چیزی نیست. می گفت روزهای اول که در فروشگاه کار می کرده وقتی دختر خانمی از او پودر آرایش و یا کرم و زیور آلات می خواسته است خیلی خجالت می کشیده . می گفت اولین باری که خانمی به او عزیزم گفته بود نزدیک بوده گریه اش بگیرد ولی از آنجا که کار در تهران آدم را با جنبه می کند زود عادت کرده است. بر خلاف آن روزی که از شهرستان به تهران رفته بود زنجیر کلفتی به گردن داشت و شلوار تنگی پوشیده بود و خط ریش های چکمه ای اش را باریک باریک کرده بود. می گفت آنقدر در کارش پیشرفت کرده که در کل کل با دختر های تهرانی هیچ کم نمی آورد و هیچ کس نمی تواند از او تخفیف بگیرد و صاحب کارش از این اتفاق خیلی راضی است. می گفت کار در تهران آدم را با جنبه می کند. می گفت دختر ها برایش هیچ فرقی با پسرها ندارند ؛ حتی لیلی که همیشه جنس قسطی می خرد و زیر مانتویش تاب صورتی می پوشد یا مهین که بچه ای که همراه دارد بچه خودش نیست و کرم پودر اوه می زند یا ناهید که تکیه کلامش جیگرتو بخورم است و یا ملیکا که زیر چادرش لباس های تکه می پوشد همه برایش یکسان هستند. تهرانی را دست و پا شکسته صحبت می کرد. می گفت اوایل خیلی ها به او می خندیدند اما خیلی زود هم تهرانی بالا شهری یاد گرفت هم اسم خارجی اقلام آرایش را. اهل هیچ خلافی نبود ولی چون حنبه اش را داشت  گاهی با مشتری ها بیرون می رفت و سیگار می کشید.  می گفت شغل او یکی از مهمتریت شغل های اجتماع است.

 

                    ............................................................

 

می گفت کار درتهران آدم را با جنبه می کند. البته این تکیه کلام خودش نبود. تکیه کلام مستانه همکارش بود. مستانه هم از آن بچه شهرستانی های با جنبه بود که همیشه اجناس آقایان را در کیسه های مشکی می گذاشت و از بین مشتری ها ناصر و سیروس و احد و بیژن و مختار و سیاوش را می شناخت که اجناس فرانسوی می خریدند. مستانه او را به خانه برده بود و با هم زندگی می کردند. تازه یک ماه نشده بود که در مغازه کار می کرد که یک روز مرد قوی هیکلی وارد فروشگاه شد و تا می خورد کتکش زد. شب وفتی مستانه داشت زخم های صورتش را پانسمان می کرد او بی اختیار گریه اش گرفته بود و مستانه در آن شرایط  ویژه  بود که آن جمله را گفت: گریه نکن کار تو تهرون آدم رو با جنبه می کنه. او اگر این کتک را نخورده بود هرگز معنی حرف مستانه را نمی فهمید چون مستانه دائم در توضیح این جمله می گفت : وقتی همه چیز رو یه جا از دست می دی و هیچی واسه ات نمی مونه می فهمی. مستانه هر وقت این حرف را می زد سیگاری روشن می کرد و خیره می شد و اصلا نمی گفت چه چیزی را در کجا از دست داده است.

 

                          ................................................................

 

می گفت کار درتهران آدم را با جنبه می کند .در چند روز گذشته که به شهرستان آمده بود دائم و جا و بی جا به سمیه گفته بود. دلش می خواست وقتی با سمیه بیرون می رود , سمیه بداند که دارد با آدم با جنبه ای قدم می زند. سمیه دختر خاله اش آنقدر قشنگ بود که او با آن همه جنبه دار شدنش هنوز وقتی نگاهش می کرد می لرزید. با آن مقنعه سرمه ای  و همیشه گی اش.

 

                 ....................................................................

 

به طرف زیر گذری که به کوچه باریکی ختم می شد قدم می زدند. بچه تر که بودند این جا که می رسیدند تا عابر یا ماموری برسد حسابی با هم حرفهای عاشقانه می زدند و نامه و نوار رد و بدل می کردند. به زیرگذر که رسیدند خودش را به شانه های سمیه چسباند و دستش را دور کمر او حلقه کرد  و روسری اش را عقب کشید و شروع به  آواز خواندن کرد.

 

                         ......................................................................

 

وقتی به تهران رسید هنوز جای انگشتان سمیه روی صورتش مانده بود و صدای اورا که زیر طاق گذر پیچیده بود می شنید: کثافت بی جنبه.

به خانه که رسید ناصر در اتاق مستانه بود. گوشه ای نشست ومنتظر ماند. مطمئن بود که مستانه با دیدن انگشتان سمیه روی صورتش جمله ای دیگر به او خواهد آموخت.

   

 

  
نویسنده : رضا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥