ما بزرگ شده‌ايم، استاد!


نخست ؛ کودکی و آرزو :


به جز دوباری که در کودکی همراه خانواده به سوریه رفته ام هرگز پایم را از ایران بیرون نگذاشته ام اما چونان همه روشنفکران آروزی پاریس و کافه های آن را در سر می پرورانم و خیلی دوست دارم در میدان سرخ مسکو و کنار قبر لنین سیگار برگ کوبایی آتش بزنم و عکس بگیریم و بعد خاطرات سفرم را در قالب کتابی در نقد شرق یا غرب منتشر کنم. از آنجا هنوز نمی دانم که کتابم در مذمت شرق است یا غرب به خاطر این است که نمی دانم گردش در اروپای متمدن تاثیری هدایت گونه بر من خواهد داشت یا نه؟ یعنی آیا در بازگشت ایرانی تر می شوم یا نه می روم و خرابه های تخت جمشید را هم ویران می کنم تا از این تمدن وحشی و به درد نخور حتی ویرانه ای باقی نماند.اما اگر در پاریس یا لندن ماندگار شدم چه؟ آنوقت چگونه آدمی می شوم؟ می نویسم؟ خب قطعا می نویسم و این بار بی پروا تر و گزنده تر. چراکه دیگر من نجات دهنده ملت ایران محسوب می شوم. چون من بزرگ شده ام خیلی بزرگ چراکه  به خاطر ملت و مردم در غربت مانده ام وبه رغم تمام محدودیت ها و خط قرمز ها دارم برای آنها می نویسم . اما چگونه روشنفکر و هنرمندی خواهم بود؟ آیا به قولی, کسی زیر سایه ام خنک می شود؟ یا نه کوهی می شوم سربلند که کسی را یارای رسیدن به آن نیست؟ آیا من هم نامه می نویسم که مردم بمیرید و بجنگید تا من بیایم. آیا می نشینم در ویلایی و هی به مردم نادان و عوام فحش می دهم که نمی دانید و نمی فهمید و نسبت به چیز و ناچیز واکنش نشان می دهم و دستور صادر می کنم که به فلان کس رای بدهید وبه فلان کس رای ندهید. آیا ........

دو دیگر مثالی دم دست :


استاد محمد رضا لطفی که نبوده و حالا برگشته با قیل وقال برگشته . برگشته و می گوید ما کمانچه زن نداریم ما نوازنده نداریم و ...... حالا یکی نیست این وسط بگوید استاد شما می ماندی و تربیت می کردی و نظارت می کردی و نقد می کردی . شما نبودی و دور بودی و حالا که برگشته ای, یا باش و یا نه  دور باش. مثل آنهایی که نرفتند ولی دور بودند و حتی یک نیمچه شاگرد هم تربیت نکردند ولی دائم از بحران های حاکم بر موسیقی سخن گفتند.

سه دیگر سخنی با داور:


اما یکی دیگر از بزرگان و پیشکسوتان رفت و آنوقتی که رفت با طنز رفت و بعد که نوشت نخست طنز نوشت و بعد کم کم خوشش آمد و تند نوشت و در جریان انتخابات ریاست جمهوری  هجو نوشت و هزل نوشت و فحش داد و بد بی بیراه گفت و اخ و تف کرد چنان که مریدان و شاگردان را به تعجب و اعتراض واداشت.( که همان موقع مطلبی نوشتم ) او استاد بزرگ طنز معاصر استاد بنده سید ابراهیم خان نبوی ( انار الله برهانه ) است. کسی که بیش از دیگری بر حقیر تاثیر گذاشته است. کسی که آمد نوشت روح تازه ای دمید و رفت. اما استاد بزرگوار در آخرین مطلب خود باعث رنجشی شده اند که من را وادار به نوشتن این مطلب کرد چراکه نسل خود را که فروتنانه در مقابل اساتید به یاد گیری مشغول است متهم کرده است و ناچیز شمرده است و درباره اظهار نظر  پوپک صابری فومنی درباره کاریکاتور روزنامه ایران  و مطلب ایشان چنین نوشته اند که :
(...خبر بسیار بدی را هم شنیدم که به نظرم آمد که هنوز اعلام نشده است، ظاهرا چنان که از اخبار برمی آید زبانم لال ، زبانم لال، عمران صلاحی و ابوالفضل زروئی و جواد مجابی و ناصر پاک شیر و هادی حیدری و حسین کریم زاده و رفیع ضیائی و رویا صدر و منوچهر احترامی و غلامعلی لطیفی و بقیه طنزنویسان و کاریکاتوریستهای کشور، همه شان همزمان کشته شده یا سکته کرده اند. محض رضای خدا اگر این اتفاق افتاده به ما هم بگوئید، واقعا چه اتفاقی افتاده است؟ من خودم خوب می فهمم و شما هم اگر این موضوع را پنهان کنید، خودم خواهم فهمید، پس صریحا بگوئید که چه بلایی سرشان آمده؟ اگر واقعا این افراد زنده هستند، چه معنی دارد که خانم پوپک صابری به عنوان نماینده طنز و کاریکاتور مملکت نامه بنویسد و چنان حرف بزند که آدم وقتی معمولا بزرگ شد اینجوری حرف می زند. ( یک توضیح خصوصی: یک بار یک آقایی گفت: مرا ببخش! من اصلا حواسم نبود که آن زمان ممکن بود فکر کنند منظور تو هستی، به جان همین ....)

اگر نظر نبوی این است که در مورد طنز فقط طنازان و طنز نویسان باید نظر دهند ناخواسته خط قرمزی بر خط قرمز های حاکم بر جامعه افزوده اند. استاد از وقتی شما رفته اید اتفاقات زیادی افتاده است . بسیاری طنز نویس شده اند بسیاری به دنیا آمده اند و بسیاری بزرگ شده اند خیلی بزرگ تر از آنچه شما فکر کنید و بسیاری مرده اند و بسیاری اگر چه زنده اند ولی در محاق و تاریکخانه ها به دلایل و انواع گوناگون سرگرم و دلخسته اند. آیا شما فکر می کنید همه طنز ما آن اساتید معظم هستند؟ یعنی با مرگ آنها طنز می میرد. آیا از استاد زرویی خبر دارید ( مطمئنم خبر دارید) از استاد احترامی چه طور؟ از آقای صلاحی چه؟ آخرین باری که استاد صلاحی را دیدم و از کتاب موسیقی گل سرخ اش پرسیدم و اینکه آیا کتابی دیگری در این زمینه نوشته اند گفت: رمقی ندارم برای این کارها همان سالی که مجوز ندادند انگیزه ما هم رفت پی کارش ( نقل به مضمون) آقای نبوی امروز طنز نمایندگان شایسته و بایسته ای دارد که دارند از آبشخور همان استاتیدی که شما گفتید درس می گیرند و بزرگ می شوند. آقای نبوی شب شعر در حلقه رندان تعطیل شده و پوپک صابری با خون دل گل آقا را درمی آورد. مانا نیستانی بخاطر یک سوسک با مهرداد قاسم فر در اوین است. متوجه هستید که چه می گویم؟ شما خود اوین کشیده ای نه؟ آیا اوین تا به حال زندانی طنز پرداز داشته است؟ آنهم بخاطر یک سوسک و سو تفاهمی که در حقیقت مظلومیت طنز را در جامعه می رساند. فشار ها زیاد است طنز نویسی عاقبت سیاه است شما که هم نیستید اینگونه با آن کسانی که دارند زحمت می کشند و بزرگ می شوند برخورد نکنید. نمی دانم شاید حق با شما باشد اما آن نوشته حتی به عنوان طنز شایسته نیست و در این شرایط وحدت جامعه طنز نویس مهم تر است تا تسویه حساب شخصی.
نمی دانم تا کی نسخه های درمان این ملت باید در خارج کشور پیچیده شود. نمی دانم سید ابراهیم نبوی در فرنگ چگونه روزگار می گذراند و دخل و خرجش چیست؟ اما خوب می دانم در اینجا اوضاع بدتر از هشت نه سال گذشته است؛ آنقدر بدتر که مدیر مسئول یک نشریه طنز که با هزار و یک مشکل و تهدید و تحدید راه را بر طنز هموار می کند حق ندارد از خود و هنرش و صنف اش به عنوان یک نویسنده و منتقد حمایت کند و یا لب به اعتراض بگشاید چرا که استاد نبوی نمی پسندد که بچه ها حرف بزنند چراکه طنز ما فلان و بهمان کم ندارد. عجبا. قبلا از استاد احترامی در مورد دعوای طنز نویسان شنیده بودم که به جایش اولین کسانی که زیر آب خودشان و طنز را می زنند همین اهالی طنز اند ولی باورم نمی شد !(نقل به معنی ) عجیب نیست اقایان مدافع دموکراسی و کسانی که زمانی در مورد حق ابراز عقیده و حق اعتراض می نوشتند و ما شاگردی شان را می کردیم خود دیکتاتوری شده اند که حوزه نقد را در طنز متعلق به چند نفر می دانند و جواب زحمات موسسه گل آقا را اینطور می دهند. گل آقا یکی است. تنها سقف محکم است. نمی دانم چه از من یا آقای نبوی کم می شود که پوپک صابری در راس حمایت از مانا نیستانی و در راس حمایت از هنر طنز و کاریکاتور قرار بگیرد. این چه طرز برخوردی است؟ آقای نبوی رک و راست می گویم اگر آن اساتید باید می نوشتند چرا ننوشتند؟ چرا مطلب این خانم در اینترنت و نشریات چاپ شد؟ چرا متوجه این موضوع نیستید که همه آن اساتید همکاران موسسه گل آقا هستند و اگر خانم صابری حرفی زده حتما سخن آنان نیز هست. و حتما با این اساتید مشورت لازم انجام شده. من فکر می کنم مشکل کار جای دیگری باشد. عجالتا سخن زیاد است و طنز و طنز نویس در راه غلاف قلم. آقای نبوی استاد گرانقدرم اگر در ایران بودید حتما از شما دعوت می کردم در ساخت برنامه های رادیویی برایم بنویسید. ولی باور کنید که در همان رادیو که خودتان زمانی نه چندان دور در آن می نوشتید طنز نویسان جوانی هستند که در حال بزرگ شدن اند و برای رادیوی ملی می نویسند که مطمئنم طنز نوشتن در آن  بسیار از طنز نوشتن برای روزآنلاین و بی بی سی سخت تر است. با هم مهربان تر باشیم. طنز حامی ندارد جز طنز نویس.


                                                                                                 شاگرد شما- رضا ط.ساکی 

 

 

جلال هم اين مطلب رو نوشته :  نامه ای به حضرت استاد

  
نویسنده : رضا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥